ترمه
تنها ساعاتی از عمرم که فکر می کنم اصلا به هدر نرفته ساعت هایی است که به تماشای تئاتر نشسته ام! شما آقا پسری که ابروهاتو ور میداری که خوشگل بشی ، فقط با یه ابرو ورداشتن که خوشگل نمیشی ، باید رژ بزنی دامنم بپوشی که ناز بشی !!! چقدر فکر می کنی دنیا کوچک است وقتی ، پسرِ خوشتیپی که سالها قبل می شناختی ، با دختر خوشگِلِ دانشکده بغل دستی تان ازدواج کرده باشد ! حتی هم شهری هم نبودند !! باور نـمی کنـم ... مای سیستر و نامزد گرام تا پایان ۲۰۱۴ شهروند لس آنجلس می شوند !!! عجب تعجیلی دارند این یانکی های جهانخوار در جذب این خسوخاشاک !!! حالا فارغ التحصیلی از دانشگاه های معتبر و ارائه چندین مقاله و ثبت اختراع که این حرفها را ندارد!!! تازه چه بهتر که پست هایشان خالی شده است ، بستگان حضرات خدمتگذاران صدیق نظام جایشان را به شایستگی پُر خواهند کرد !!! در خانه ما همیشه یک سری قوانین نانوشته وجود داشته که دیگر جزئی جدایی ناپذیر از شخصیت ما شده است. از جمله : قانون اول - علاف چرخیدن اکیدا ممنوع : اصولا همه یا باید درس بخوانند یا کارکنند. ارجحیت با درس خواندن است و بیکاری منشاء تمام فساد !!! قانون دوم - آویزانی ، چتر بازی ، التماس و هرگونه پاچه خواری مطلقا ممنوع : اصولا هر چیزی که عزت نفس را له می کند و به غرورمان لطمه می زند مایه شرمساری است !!! قانون سوم - لاشی بازی و بی بندو باری اکیدا ممنوع : اصولا اگر ارتباطی هم با جنس مخالف بر قرار می شود باید به قصد ازدواج و جهت آشنایی بیشتر باشد !!! قانون چهارم - دروغ گویی و تظاهر مطلقا ممنوع : اصولا یکی از سرگرمی های مفرح خانوادگی مان مسخره کردن این افراد است !!! روزی جوجه ملای زشتی به دختر شاه پریون نظر داشت.دختر شاه پریون مبهوت و حیران : آخر من چه سنخیتی می توانم با این جوجه ملای زشت متاهل داشته باشم؟؟؟!!! هر روز به بهت و حیرت دختر شاه پریون افزوده تر می شد تا سر انجام صبرش به سر آمد و به جوجه ملای زشت تازه به دوران رسیده گفت : هر وقت خواستی برای خودت دوستی (!) اختیار کنی حتما اول در آینه به خودت نگاهی بینداز بعد هم سطح خودت را انتخاب کن!!! I set fire to the rain روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ... خسته از اين رنگهای سفيد وسياه ... از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به گرد خويش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا همينقدر كوچك است ؟ همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده است ... شايد روزي بشود از اين قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد سفركنم... به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري سراب گونه نشود ... من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ... من ذهن خويش را تكانده ام از همه مشاقيها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگيها .. اكنون كه با سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خويش گيرم و به شهري سفر كنم كه خدا آنجا فانوسي برايم روشن گذاشته است ... پی نوشت : http://kh-o-r-sh-i-d.niniweblog.com/post49.php
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا ...
بـی نظـم چیـده باشـد !
And I threw us into the flames
Well, I felt something die
'Cause I knew that that was the last time, the last time
| Design By : nightSelect.com |


